از اون روز که گفتم از بیمارستان اومدیم و اون مسایل پیش اومد کلا سرسنگین بودم با همسر
شنبه خواهرشوهر زنگ زد که خواهرشوهر مرخص شده دارن از بیمارستان میان گفت اگه دوست داری بیا بریم زودترخونشون بقیه چون شام میان و راه دوره دیر میرسن
منم حوصلم سر رفته بود با همسرم که قیافه تشریف داشتم گفت تا یک ساعت دیگه آماده میشم، زودی رفتم حمام ،موهامو سشوار کشیدم لباس مناسب برای مهمونی برداشتم و حاضر شدم رفتم دم در خونه خواهرشوهر که ته خیابونه ما هست .
یه دسته گل دستش بود و وسایل پسرش
گفتم چه گل خوشگلی گفت :شوهر خواهری (وحید)سفارش داده
رسیدن و رفتیم .
وقتی رسیدیم بابای وحید با مادر شوهر زودتر رفته بودن که یکی باشه اسفند دود کنه گوسفند قربونی کنه...
وحید گفت مهتاب از صحنه ها چیزایی که میبینی خوبه عکس و فیلم بگیر
منم رفتم بالا جلو در واحدشون که با بادکنک تزیین شده بود فیلم گرفتم و لحظه ورود نی نی شون رو به خونه و اسفند و گل ...
خلاصه تا خواهر شوهر رفت رو تختش و اون یکی خواهر بزرگش که تو بیمارستان همراهش بود کنارش خوابش برد ،من موندم اون یکی خواهرشوهر و پسر شیرین و شیطونش و مادر شوهر،
وحید و باباش هم پارکینگ داشتن ترتیب گوسفندو میدادن.
خونه خواهرشوهرو داشتم نگاه میکردم تقریبا همزمان باهم کاغذ دیواری کردیم ،بنظرم خیلی خوب شده بود خونشون اصلا هیچ چیزه زاقارتی جلو چشمم نبود ،و باز اون حس مسخره اومد سراغم که به نظرم خونه و کاغذا و...من قشنگ نیست 
وحید میوه خرید و من هم شستم ،اون یکی خواهرشوهرم مسئول چای بود و ظرفهای پذیرای رو آماده میکرد
هی میرفتیم تو اتاق به خواهر شوهر میگفتیم : فلان چیز کجااااست؟افلان چیز از کجا بردم؟و...
خلاصه خواهرشوهر گفت خوب شد بهت زنگ زدم اگه نبودی خیلی سخت بود تنها ،علی هم نمیذاره به کاری برسم ،از همه طرف مادرشوهر و حید و خواهرشوهرا ازم تشکر میکردن
و همه میگفتن شرمنده بخدا انشاالله نی نی خودتون جبران کنیم و....
مادر وحید هم از سر کارش رسید و یه دسته گل خریده بود و شیرینی
به همسر اس دادم که هماهنگ کن با بقیه بیا و پاکت بیار و یه مبلغ پول
رفتم برنج خیس کردم و کوبیده ام قرار شد از بیرون بگیرن
مادر وحید چون آشپزه خیلی ماهارانه برنج دم کرد.
کم کم همه رسیدن 25نفر بودیم ...
همسر که اومد بهش محل ندادم اما همش نگاهم کرد دیگه منم از رو رفتم یه لبخند رو لبم اومد 
گفتم: کاغذ دیواری هاشون قشنگه نه؟
گفت:نه من برای پذیرایی اینو نمیپسندم فقط به نظرم اتاق خوابشون خوب شده
من هنوز اتاق خوابامو تکمیل نکردم چون ماه صفر شد دیگه نرفتم دنبال خریدام انشاالله بعدش کلی نقشه ها دارم.
خلاصه بقیه ظرف شستن و خشک کردن منم چیدم تو کابینت
گوشت هارو هم تقسیم کردن ...
دیگه کم کم خانواده وحید رفتن و حدود ساعت 1ما خداحافظی کردیم و باز هم ازم خیلی تشکر کردن ،وحید گفت هروقت دوست داشتی بگو بیام دنبالت دیگه مثل امروز کاری نیست خسته بشی
مادر شوهر گفت بمون گفتم نه مرسی میام باز و...
برگشتیم خونه و من از شدت خستگی دیر خوابم برد و الکی باز قیافه گرفته بودم برای همسر
فرداش فقط استراحت کردم و فکر فکر فکر...به چی؟!
من چون بعضی وقت ها یه حس های مسخره میاد سراغم در همین راستا همش با خودم میگفتم خونه خوب نشده دیزاینش،
اصلا چرا همسر خیلی منو تحویل نمیگیره ،اصلا اگه من زایمان کنم همسر بهم محل نمیده یا دوسم نداره اصلا من خیلی بدبختم خوشبحال بقیه و خدا ...
تو فاز ناشکری بودم اون لحظه متوجه بودم که دارم چرت میگم ،اما دلم غر زدن ...میخواست و...
تا فردا غروبش که گفتم این فکرام مسخره هست و خدایا پشیمونم و ناشکری کردم خودت درست کن همه چی رو اصلا ((هر آنچه را که به دیگران داده ای بیش از آن را نیز به من بده ))
همسر اومد گفت تا کی میخوای اینجوری کنی ؟!چرا با من مثل دشمن رفتار میکنی !من غلط کردم اون روز تو ماشین عصبی شدم ... من های های گریه و چون هیچی نمیخوردم این دو روز برام چای نبات آورد و آشتی
خونه هم انگار خودشو بهم ریخته بود دلش تمیزی حسابی میخواست
دست بکار شدم نماز خوندم وسایل عدس پلو(که بشدت هوس کرده بودم) آماده کردم و اول آشپزخونه شروع شد
قالیچه شو جمع کرد کف شو شستم و گاز برق انداختم و ....
بعد زودی شام خوردیم و همسر رفت و من تا 11:30شب تمیز کردم و برق انداختم حال دلم و حال دل خونه خوبه خوب شد
یه نگاه انداختم به خونه گفتم چقدر دوست دارم این کاغذو چقدر فرش قشنگه چقدر پرده قشنگه و چقدر...
تا آخر شب یه بار دیگه شام خوردیم و بعد خوابیدیم .
فرداش گفتم برم دندون پزشکی پرینت عکسو بگیرم برای بیمه هم یکی دندونامو پر کنم ،همسر گفت نرو تنهایی بذار یه روز که منم بتونم بیام . گفتم نه میرم زودتر برم بهتره
رفتم دست از پا دراز تر برگشتم
نه دکترم بود نه دستگاه عکس حاضر بود
ناهار یه چیزی درست کردم و رفتم خونه خواهرم پسرش بهم زبان یاد میده .
غروب هم با همسری برگشتم و شب خوبی بود عشقولانه
امروزم سالگرد ختم زن عمو همسر رفتیم بهشت زهرا بعدشم سالن برای غذا
یکمم رفتیم خونه پدرشوهر و برگشتیم خونه خودمون
خدایا برای آرامش و خوشبختی که به من دادی هزاران مرتبه شکر 
ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال میکنید
برچسب: ماجرای این هفته ستایش,
نویسنده:
بازدید: 122