چهارشنبه آخر شب که وارد ماه ربیع الاول شدیم با همسر پیاده رفتیم 7تا مسجد مژده بدیم به پیامبر چقدر شلوغ بود اکثرا اومده بودن من فقط دو تا مسجد که جایگاه برای شمع داشتن روشن کردم بقیه جاها اینکارو نکردم چون دیدم واقعا خیلی حق الناس و مسجد جلو درش افتضاح میشه واین هم از امشب ما
پنجشنبه با 2تا از خواهر شوهر ها با مترو رفتیم تا ایستگاه خونه خواهرشوهر که زایمان کرده ،رسیدیم زنگ زدیم شوهرش اومد با ماشین دنبالمون
خواهرشوهر بزرگه آش گذاشته بود هم پخش کنن به همسایه و همکارای شوهرش هم برای خودمون 
دیگه پسر این خواهرشوهر کلافمون کرد از بس شیطونه تا خوابش برد، چون زودم رفته بودیم تا ساعت 9که همه بیان بیکار شدیم من رفتم تو اتاق با دوستم (خواهرشوهر) آخری حرف میزدیم از دوستا و گذشته ها ....
دیگه کم کم اومدن همه همسر عزیزمم اومد فداش بشم دل تنگش میشم وقتی تو جمع خانوادشون یه مدت طولانی هستم و اون نیست
خانواده وحید هم اومدن من چون بعد از ظهر آش خوردم دیگه برای شام اصلا میل نداشتم تخم مرغ با یکی از خواهرشوهرا خوردیم ،بازم پذیرایی و جمع و جور کردن ظرف ها و گپ زدن تا ساعت 12:30که دیگه برگشتیم خونه
جمعه بیدار شدم هوای بارونی و ابری قشنگ اااااای جان چقدر آخه من انرژی میگیرم از این هوا 
زهرا تو تلگرام گفت شاید پدر بیاد امشب خونتون آخه نیومده بود دیدنی ، دیگه با همسر حرف زدم گفت بگو با داداشت و خانومش هم بیان
من زود یه لیست نوشتم همسر بره بگیره که قربونش برم تا ساعت 4 که فیلمش تموم شد و راهی شد رفت منم زود دست بکار شدم
مرغ گذاشتم بیرون برای زرشک پلو ،وسایل سوپ جو آماده کردم و میرزا قاسمی و مخلفات
همسری هم خریدارو وآورد
همسر:اینا رو که خواستی گرفتم اینم 5تا دنت و کاکائو تلخ
من: تو لیستم اینا هم بود؟؟!
همسر: نه دیدم دوست داری اینارو برات خریدم
عزیزم هیچی دیگه نیشم باااا
از شد
اون وسط میبینه سرم شلوغه کار دارم هی سر به سرم میذاره شوخی میکنه منم خوش خنده از کارام عقب میفتادم 
یه دستی به سر و روی خونه هم کشیدم و تقریبا آماده کردم
زهرا و اعظم خانم (زن بابا) اومدن،پدرم هم مسجد بود
خلاصه من هم به مهمونا میرسیدم هم کارامو انجام میدادم پلو پز روشن کردم یه دستم به سوپ یه دستم به میرزا قاسمی یه دستمم به مرغ ...جعفری خورد کردن ...
اون وسط هم به زهرا کلی کار دادم میگه همه کاراتو نگه داشتی من بیام
بابام هم اومد با یه جعبه شیرینی
سرما خورده بود
مصطفی و خانومشم اومدن ، فوتبالم میداد برادرمم که پرسپولیسی کلا میخ کوب شده بود منم براشون تخمه بردم بیشتر لذت ببرن
همسر اومد دیگه میوه و چای و...
بابام هم همه جا رفت دید گفت مبارکت باشه انشاالله به خوشی استفاده کنی برکت داشته باشه یه نی نی هم بیاااار دیگه 
من 
زهرا 
بابام 
سفره پهن کردیم و من داشتم میکشیدم غذاهارو به همسر میگم میخوام عکس بگیرم (برای اینجا میخواستم )
میگه مهتاااااب زشته گفتم نه بابا برای چی زشت باشه
دیگه تا من با ته دیگ اومدم ، از سوپ و میرزا قاسمی خورده شده بود
گفتم دیگه نمیشه سری بععععد
دیگه بابام اینا رفتن منم خونه رو سروسامون دادم و
....
قبل خواب همسری میگه صبحانه برام نیمرو درست کن یکم شل باشه صبح با هوای بسیاااار تمیز و عالی کلی انرژی گرفتم و صبحانه آماده شد و همسر رفت سرکار
منم رفتم گاز برق انداختم و آشپزخونه رو تمیز کردم به گل هام رسیدم که خواهر بزرگم وقت دکتر داشت طرف خونه ما اومد پیشم به زهرا هم گفتیم بیاد و ناهار کنار هم خوردیم و زهرا برام از گلدون پتوس دو شاخه آورد منم گذاشتمش تا ریشه بزنه

خدایاااا برای هرآنچه به من داده ای و نداده ای و میخواهی بدهی شکرررررر
ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال میکنید
برچسب: lk bennett,lk jordan,lk bennett usa,
نویسنده:
بازدید: 83